سيد محمد باقر برقعى

769

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خواهم كه در لطافت عريان ماهتاب * شب را به پاى قصّهء عشقت سحر كنم نقشى به دل ز چهرهء ماه تو مىكشم * تا هرچه غير عشق تو از دل به در كنم خوش آمدى به خلوت من اى « مُراد » من ! * در حيرتم ، چگونه به رويت نظر كنم خواهم كه با طراوت باران بوسه‌ها * گل‌هاى خنده را به لب بارور كنم مراد من دل قصّهء غصّه مىسرايد * جانم به غم تو مىگرايد در سينهء غمگسار عاشق * درديست كه غصّه مىفزايد دور از گُل چهرهء نگارم * تا چند به درد و رنج بايد در دشت جنون به شوق ديدار * مىگردم و تا چه پيش آيد كو جلوهء باصفاى معشوق * تا رنگ غم از دلم زدايد ؟ گويند به چشم دل نظر كن * در جان تو جلوه مىنمايد دارم نظرى به‌سوى آن ماه * شايد كه « مراد » من برآيد يا زهرا ! اى آفتاب عرش ولا ! زهرا * تابنده از تو آينه‌ها ، زهرا اى گوهر عفاف خداوندى * اى روح پاك شرم و حيا ، زهرا دل‌هاى عاشقان به حقّ روشن * از مهر تو گرفته ضيا ، زهرا انديشه از تو ره به حقيقت بُرد * تا بنگرد مقام تو ، يا زهرا شد از صفاى مهر تو نورانى * دل‌هاى عاشقان خدا ، زهرا پنهان ز چشم غيرى و هر لحظه * پيدا به چشم اهل صفا ، زهرا چون آفتاب آينه‌گردانند * دل‌هاى ما صفات تو را ، زهرا دُخت نبىّ و همسر مولايى * اى از تو روشن آينه‌ها ، زهرا راضى چو با رضاى خداوندى * تن داده‌اى به صبر و بلا ، زهرا